روزگار چقد آدمو فراموشکار میکنه

انگار دچار یه خواب شدم
نمیدونم دورو ورمو خوب می بینم یا چشمامو بستم و فقط دارم میرم جلو.
میدونم خودمم نمیدونم کجا دارم میرم و چیکار می کنم!
انگار گام هام یه تردید دارن و نمیدونن به کدوم سو باید برن
امروز توی جنگل های ویبس کراس گام های سرخوشی میذاشتم...حتی خودمم نمی فهمیدم دنبال چیم!!

کمکم کن فراموش نکنم!!!

دیروز کلی با محسن بوم بوم بازی کردم...
البته دیگه بوم بوم نیس، بوس بوسه...اگه گفتی چرا؟
.
چون عاشق اتو"بوس" ه
وفتی از 6 کیلومتری اتوبوسو می بینه شروع میکنه به بوس کردن!!
خیلی عاشقشم:*:*:*
.
.
.
الان که دارم مینویسم داره ماشین بازی میکنه... هر روز صبح منتظرم محسن بیاد تو اتاق و منو بیدار کنه، خیلی لذت بخشه قیافه ی نازش اولین چیزی باشه که می بینی، پر از انرژی میشی و خنده!!
.
.
.
تازه، دلشم خیلی نازکه
یه روز داشتیم بازی میکردیم دستشو زد تو صورتم،منم یه آی آی الکی کردم دیدم محسن زد زیر گریه...
الهی قربونش بشم هم میخواد شیطونی کنه هم دلش نرمو نازکه
.
.
.
به "ده ده" میگه "ده غوم"، نمیدونم چطوری این لغت زیبارو کشف کرده، اما توی فرهنگ لغات محسنی جای خوبی وا کرده و مورد استقبال عمه اش هم قرار گرفته.
.
.
.
تازه این آقا محسن، چشمان تیز همچون عقابی هم داره، باورت نمیشه هواپیماهارو از فرسنگ ها اون طرف تر شناسایی میکنه و به همه نشون میده
.
.
.
خلاصه خیلی قصه دارم که واستون بگم
اما...
باشه واسه دفعه بعد!
پاچه شلوارمو بالا میزنم.
پامو میزارم توی آب...اینقد سرده که مغز استخونم تیر میکشه!
اما دوس دارم این سرمارو وقتی وجودم داره از گرما تبخیر میشه!!
...
به زنبور بیچاره ی روی آب زل می زنم...
نمیدونم اگه زنبوره میدونس واسه دو تا غلپ آب هلاک میشه بازم میومد اینطرفا آب بخوره؟؟! یا ترجیح میداد با تشنگی اش بسازه.
...
چشامو می بندم!
دلم می خواس شرایط محیطی و فیزیکی میذاشتن الان وسط استخر باشم...اونموقع همه ی اعضای بدنم رو تا اونجا که می تونستم از هم دور میکردم...سبک می شدمو نفسم رو خالی می کردم تا شاید خالی می شدم از درد!
...
با سوزش زانوم چشامو باز می کنم
نمیدونم چه موجودی بود که یه دایره ی قرمز با شعاع 1سانتی متر روی زانوم کشید.
...
ولش کن...بذار بسوزه...اونقدر ها هم مهم نیس.
...
چشامو دوباره می بندم
...
خدایا چقدر دوس دارم وقتی باهات تنها میشم
...
پاهامو روی آب تکون میدم
موج میکشم
نفس می کشم
و تا ته فرو میرم!
عجب...!!

گنجشک کوچولو

روزی روزگاری گنجشک کوچیکی تو این دنیای بزرگ زندگی می کرد. این خانوم گنجشکه دیگه از گنجشک بودنش خسته شده بود، دلش می خواس قوی باشه و از هیچی نترسه.
یه روز که روی یه درخت بلند نشسته بود و داشت غصه می خورد، یه نسیم ملایمی وزید و موهای گنجشک کوچولوی ما رو پر از هوا کرد؛ مستی قشنگی بهش دست دادو گفت: کاش من باد بودم.
فرشته ی مهربون که همیشه مواظب گنجشک کوچولو بود آرزوی گنجشک کوچولو رو برآورده کرد و اونو به باد تبدیل کرد.
شروع کرد به وزیدن.
وووووو.....وووووو.....
آهای....گنجشکا....نمیدونین چه لذتی داره باد بودن
....
گنجیشک کوچولوی ما به اینور و اونور سر زد .
به خورشید خانوم سلام کرد.
ابرا ی تنبلو از جاشون تکون داد...

اما همین که ابرا رو تکون داد یه صدایی اومد:
غورومپ....
ابرا خوردن به همو گریشون در اومد.

گنجشک کوچولو از این صدا و گریه ی ابرا دلش فرو ریخت...ترسید...می خواس با سرعت فرار کنه و از ابرا دور شه که خورد به یه خونه...سقف خونه دورش چرخید و رفت رو هوا...صدای جیغ و گریه ی بچه ها در اومد ...
نه نه...من نمی خوام باد باشم


بقیه ی قصه رو خواننده باید حدس بزنه
چون من اگه بخوام تا ته اشو بگم که از پا در میام

گیلاس


دلم می خواس میشد با خیال راحت از عدم وجود کرمای خوشگل، گیلاسو بذارم تو دهنمو ملچ و ملوچ بخورمش!
هر چی فکر می کنم می بینم که
واقعنی

عاشقتم!!

مامان گلم،
روزت مبارک!